تبليغاتX
باران نارنجی

باران نارنجی

شعر

براي خستگي هاي شهري ام

يك تخت

يك ميز

يك صندلي خريدم

فروشنده گفت:

ترك است آقا

جنسيت دارد.

از مغازه بيرون آمدم

تادرگمان خيابانهاقدم بزنم.

شهر

پرازدرخت هاي

                تبريزي بود.

......................................

موجهاي نورس

وقتي به صخره هاي پير ميخورند

به چه اميدي

به درياباز ميگردند؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 23:27  توسط محسن جعفري  | 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 14:51  توسط محسن جعفري  | 

شبيه حوصله نيستي

شبيه  روزهايي كه داشتم

شبيه چيزي كه بادها ندارند.

موهايت حوصله اند

وقتي بازشان ميكني

 من و باد

به يك چيز فكر ميكنيم.

........................................

كوچك ميخوابي و

بزرگ بيدار ميشوي.

من در خوابهايت قد ميكشم

آنقدربلند

كه گاهي از سرت

روي بالشت مي افتم.

........................................

درناهاي مهاجر

نگاهمان مي كردند

              از وسعت آبي آسمان.

ما هم نگاه مي كرديم

قلب هاي تپنده شان را

از دوربين

تفنگ شكاري مان.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 11:1  توسط محسن جعفري  | 

موهايت

چون دود سيگار

محو ميشوند

         مقابل چشمانم.

پوستت به رنگ مس،

بوي گردنت را

چون اسبي بي صاحب دوست دارم.

اي كاش

كارگري مدفون شده

درمعدنهاي شيلي بودم.

..................................

يكدسته

مرغابي وحشي.

چندشكارچي بافنجاني چاي

وگوري دسته جمعي

از اسلحه.

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 21:13  توسط محسن جعفري  | 

پشت درختهاي پاييز

پرتقالها غروب كرده اند.

شب كه بيايد

ماه رانمي چينم.

آدمها عاشق تراز اينند

كه آسمان ابري شود.

چيزي اگر پايين بريزد

غريبه نيست.

باراني نارنجي است

كه روي

درختها ميخوابد.

.................................



آدم برفي!

سرت كلاه گذاشته اند.

خورشيد كه بيايد

آب هويج ميشوي.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 23:2  توسط محسن جعفري  | 

سي و سه سال خاطره كم است

كه ميخواهم

تا چهل سالگي ام را

                                     بياد بياورم.

يادم رفته

تاريخ انقضاي تقويمها را نگاه كنم.

 نمي دانم،

زود دنيا آمده ام

يا ديرتر.

تا چهل سالگي

هفت اتفاق موافق شايد بيفتد.

آنوقت چه كسي ميتواندجلوي رفتنم را بگيرد.

هيچ روزي

براي پير شدن دير نيست.

اين تقويمها صورتشان را با سيلي

سرخ كرده اند.

من اگر زودتر به دنيا آمده بودم

امروز

    هشتادو سه ساله ميشدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 3:9  توسط محسن جعفري  | 

بوييدم

گلهاي مصنوعي را.

انگار رطوبت پلاستيك

 عاشقم كرده بود.

آب دادن گلهاي خسته

تلف كردن

               باران است.

گل بيمار اگر باشد

بوي فراورده هاي نفتي ميدهد.

............................................................

از تنم

سپيدارها جوانه ميزنند.

بودا به احتمال

ميان مجهول جهان جا مانده

كه پيغمبران

اينچنين دعايش ميكنند!

معلوم نيست

درختان فصل جفت گيري

              كجاي جنگل پنهان ميشوند.

از تنم

سپيدارها  آبستنند.

بود ا

كجاي تنم پنهان است

كه اين همه شمع

                  در من جا مانده.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 1:3  توسط محسن جعفري  | 

نتکان درختها را.

درست است که پاییزآمده

اما بگذار

این برگها با سلیقه خودشان

                     پایین بیایند.

..............................................

زندگی بادامها

درچشمهای تو خلاصه شده

زن زیبای ژاپنی!

شعری سربسته برای چشمهایت.

شایدکوتاه !

شاید تلخ !

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 23:24  توسط محسن جعفري  | 

زناني كه موهايشان را ميبندند

يا شاعرند

يا در شعرها مي آيند.

من اينگونه ام.

يك شاعر

يك عاشق

كه از موهاي بلندوخسته

شعري

كوتاه ميسازد.

..........................................

باران گفت:

اگر ببارم، چترت را به گنجشكها خواهي داد.

جوابش را دادم.

او باريد

ومن به گنجشكها خيانت كردم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 21:27  توسط محسن جعفري  | 

تو زيباي آرامي هستي

كه هزار طوفان و تگرگ

وحشي ات نميكند.

بادبان موهايت را باز كن.

اين كشتي كه

 در اقيانوس تنت پهلو گرفته

عشق رفتن دارد.

باز كن

بادبان موهايت را.

من مي خواهم

آسمان را

                  انكار كنم.

.......................................

شليك نكن!

توقنداق تفنگت را در آغوش گرفته اي

من كودك در قنداقم را.

حالا ميخواهي

داغ اين آغوشها را

روي سينه چه كسي بگذاري.

شليك نكن!

من

ميميرم.                              
+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 22:31  توسط محسن جعفري  | 

شعرهايم را پس بده.

من تا به حال

تورا مي سرودم.

..................................................

روشن ميشوي

وقتي چشمهاي سياه خورشيد را مي بيني.

آن طرف تو

چيزي روي زمين افتاده است.

نمي دانم!

نور حقيقت دارد

يا سايه ات.

.....................................................

درچهار راهها

چشمهاي سبز تورا كه مي بينم

تمام

چراغهاي قرمز را

                                رد مي كنم.

.......................................................

روي ديواري سيماني شعر نوشتم.

اگر از مداد م برگي بيرون بزند

سيمان ها

ميوه مي دهند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 18:34  توسط محسن جعفري  | 

آنقدر خودت را فراموش كرده اي

كه نمي توانم

نامت را بياد بياورم.

تواز دريچه كدام پنجره شاعر شدي

كه عكس خورشيد

روي پرده افتاده است.

پرده را كه كنار بزني

شب مهربان ميشود.

پرده را كه كنار بزني

خورشيد چين مي افتد.

ميگويند

آنقدر خورشيد در چين طلوع كرده

كه هر چيني ميتواند

از بادام چشمانش شعر بيرون بياورد.

توآنقدر

خودت را فراموش كرده اي

كه من

نام تمام چيني ها را

از ياد برده ام.

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 22:36  توسط محسن جعفري  | 

كجا رفته اي عشق من!

بسته نمي شود چشمهاي پُرم.

توdna مرا با خود برده اي!

پزشكها مراناقص تشخيص داده  اند.

قرار استdna ديگري را به من پيوند بزنند.

شايد ديگر

عاشقت نباشم.

.................................................

حرس ميكنم

گلهاي دامنت را.

بايد براي چشمان هر عاشقي

گلي تازه در گلدان تنت باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 2:0  توسط محسن جعفري  | 

بليط قطا رت را به سينما ميبرم.

نمي خواهم دور شوي.

من عطر منتشر شده گردنت را دوست دارم.

آخرين فيلمي كه نگاه كردم،

داستان قطا ري بود

كه به خاطر نداشتن مسافري عاشق

از ريل خارج شده بود.

نمي خواهم دور شوي.

من

فقط مي خواهم با تو،

يك فيلم تكراري ببينم.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 22:59  توسط محسن جعفري  | 

كتاب كوچك

در شلوغ ترين شهر دنيا تنها بود.

تمام نقطه هاي كتاب

سهم دختري بود كه در ازدحام دودها رها شده بود.

رها

اسير

خسته.

صدايش در باور يك گوشي

اشغال بود

و مردي كه در جهل اين شهر گم بود

تمام نقطه هاي كتاب را

در جيبش گذاشت

تا كسي شعرهايش را نخواند.

دختر به عصيان مرد تف كرد

و مرد

گوشي را تا خواندن آخرين جمله

خاموش نكرد.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 22:29  توسط محسن جعفري  | 

زني كه در داستان بود

 آنقدر خواندمش

               تا عاشقم شد.

 

..............................

جاماند عينك آفتابي ام دردستانت.

برگشتم تا بگيرم

اما آفتابش رفته بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 23:0  توسط محسن جعفري  | 

به استقبال بهاري سيماني رفته ام.

بتن

از سرو كولم بالا ميرود.

پاره آهنهاي سرد

زير زبانم وول مي خورند.

من

قول مهرباني نميدهم.

همين از سرتان زياد است،

همينكه بااين  دردهاي مزمن شهري

چندماهي قرمزو

كمي سبزه نگه داشته ام!

اگر باران ببارد

بهار در دستانم

                           سفت مي شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 22:23  توسط محسن جعفري  | 

ليوان لب پريده ام را

روي لبانت نگذار.

اگر آن هم بپرد،

ديگر چيزي براي نوشيدن ندارم.

 

....................................................................

او خسته و مضطرب ،

شايد توانست

به اندازه دمي خنجرش را بالا برد

تا رگ ثانيه را پاره كند.

مردي

كنار خيابان افتاده است.

خون،

از بازدم تنش

                    بيرون مي ريزد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 22:1  توسط محسن جعفري  | 

ازمرگ نمي ترسم.

ترسم اين است

                   كه تو آنجا نباشي.

 

......................................................................

 سهم من از هجرت لك لك ها

سقوطي تلخ بود.

در ارتفاع پرواز هرچه بيشتر نگاهشان مي كردم

كوتاه تر مي شدم.

 

...........................................................................

دستانم را

ازعقوبت پرنده اي پر مي كنم

و درونم را،

از حسرت پروازي خالي.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 2:47  توسط محسن جعفري  | 

تنش را زمين شسته است

باهمين بعضي چيزهاي شبيه باران

كه اگر آينه آنجا بود

نمي گذاشت رنگ ابرها جيوه اي شود.

ما رنگ باخته ايم

همراه گلهاي به ظاهر عاشق

تا تمام رستنها

عاقبت پرپر شدن كلاغي باشد

كه از فرياد غارها معجزه مي خواست.

گل مي خواست.

ابديت مي خواست.

معجزه انعكاس بي تكرار رعدوبرق است

تاشيشه ها

دست از آينه بودن بردارند.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 2:40  توسط محسن جعفري  |